معشــــــــــــــــوقـه
_-_-_-_-_ I ♥ U []---[]---[]---[]^(عـشـــق واقعـی میمـونه)^[]---[]---[]---[] I ♥ U _-_-_-_-_
سلااااااااااااااااااااااااااااااااام دوستای گلم.بهتر بگم عزیزای این دل صاحب مردم.امیدوارم از من بدی ای ندیده باشین.ممنون از نظر هایی که که بهم میدین.خوشحالم میکنید.بچه ها دیروز ظهر عاشورا بود.ساعت ۲ بعد از ظهر میخواستن سر خیابون ما خیمه آتیش بزنن.من عاشق این مراسمم.از ته دلم اشک میریزم.خودمو میکشم تا به این مراسمی که هر سال اجرا میشه برسم.آخر این مراسم هم چند تا تیکه پارچه سوخته بر میدارم تا توی جای نمازم بزارم.آخه قبلش نیت میکنمو پارچه های خیمه رو گره میزنم.دیشب هم شام غریبان بود.شبی که هیچ وقت یادم نمیره چه شبی بود.ساعت ۶ بعد از ظهر بود. از خونه ی خالم اینا اومدیم بیرون.با دختر خالم قرار گذاشتیم تا شب ساعت۸ . ۹بریم دم آرایشگاه خالم شمع روشن کنیم.هر سال با شمع یا حسین مینوشتیم.امسال من گفتم علی اصغر بنویسیم.از خونه خالم که اومدیم.یهو دیدم همسترم سر جاش نیست.نگو بابام از جاش دراوردتش و گذاشتتش که تو خونه راه بره.آخه خونمون برای همسترم اینهو جنگله.میتونه بره بگرده.خلاصه تا ساعت ۷:۴۰ دقیقه داشتیم دنباله این همستره وروجکم که اسمش (فسقلی) هستش میگشتیم.نگرانش بودم نکنه یه جا خفه شده باشه.نکنه رفته باشه تو راهرو افتاده باشه از پله پایین.نکنه...خلاصه.دلم گرفته بود.آخه مامانم نیومد که بریم دم آرایشگاه خالم تا شمع روشن کنیم با دختر خالمینا.لج کردم.گفتم نریم بهتره.نمیخوام با التماس جایی بریم.همین زمان بود که تو اتاقم گریه میکردم.یهو دیدم یه صدایی از تو کمد میاد.در کمد رو باز کردم یهو دیدم فسقلی تو کمده.تو اوج گریه نمیدونستم از پیدا شدنش بخندم یا اینکه گریه کنم.باهاش یکم بازی کردم.هی از رو دستم وول میخورد.نازش کردم.دیدم باز وول میخوره زدم تو سرش.باهام قهر کرد.آخه تو سر همستر بزنیم با آدم قهر میکنه.الهـــــــی فداش شم.فدای اون قهر کردناش.بوسش میکنم میترسه.عتسه هاش منو کشته.بگذریم،،، ساعت ۸:۲۰ دقیقه بود که خالم باز زنگ زد گفت نمیاین.منم گفتم بگو نمیاااااااااااااد شهرزاد.داد زدم.عصابم خورد بود.دلم میخواست فریاد بزنم.دلم پر بود از همه چی.آهنگه نوحه گذاشته بودم گوش میکردمو زار زار به حال خودمو دلم و همه ی کسایی که درداشونو شنیده بودم و دیده بودم گریه میکردم.دعا کردم خدایا بهم آرامش بده.تو این دنیا بیشتر از هر چیزی رامش میخوام.از تنها آهنگه نوحه ای که دوست دارم و باهاش آروم میشم اینه: عمو عبـــــــــاس ...عمو ی خوبم...عمو عبـــــــاس... خلاصه آهنگ گوش میدادم و گریه میکردم.حوصله ی هیچ کس رو نداشتم.بابام اومد تو اتاقم دید ناراحتم.گفت بیا برو شمع بخر با هم روشن کنیم.من که اصلا حوصله ی حرف زدن رو هم نداشتم به بابام گفتم باشه.رفتم شمع بخرم.عصابم بد تر خورد شده بود.آخه همه مغازه ها بسته بود.انگار همه ازم روی برگردونده بودن. خلاصه انقد رفتم تا به یه مغازه رسیدم.یه بسته خریدم.حوصله ی چونه زدن رو هم نداشتم.چشام از گریه برق میزدن.همه نگام میکردن منم خجالت میکشیدم. شمع خریدم اومدم خونه.حوصله ی بالا رفتن از پله رو هم نداشتم.تو همون راه پله ۵ تا شمع روشن کردم.یکیشم گذاشتم تا همسایمون بیاد روشن کنه. با هر کدوم از اون ۵ تا شمع یه نیت کردم و روشنشون کردم.واسه همه هم دعا کردم.واسه ی سلامتیه همه.زیر شمع ها روزنامه گذاشتم تا پله کثیف نشه.از ته دلم نیت میکردم.برای همه هم دعا کردم که به مراد دلشون، به هر چی که میخوان برسن.منم به هر چی میخوام برسم.(آمـــــــین).از شمع هایی که روشن کردم عکس گرفتم واستون گذاشتم ببینید: به شيطان گفتم: «لعنت بر شيطان»! لبخند زد. پرسيدم: «چرا مي خندي؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد» پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟» گفت: «مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام» با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!» جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند.» پرسيدم: «پس تو چه كاره اي؟» پاسخ داد: «هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواري بياموز ! ایشالا...که همتون خوش باشین.سلامت باشین. دوستتون دارم مهربــــــــــــــــوناااااااااااااا.بوووووووووووووووووووووووووس فدای همتون : کسی که نفهمــــید معشـــوقش کیه.
![]()
![]()
سلاااااااااااااااااام.اول یه بوس بدین.![]()
![]()
![]()

![]()
چندیست که بیمار وفایت شده ام ![]()
![]()
![]()
دربستر غم چشم به راهت شده ام ![]()
![]()
![]()
این را تو بدان اگر بمیرم روزی ![]()
![]()
![]()
مسول تویی که من فدایت شده ام![]()
![]()
(شهــــــــرزاد)![]()


نظر یادتون نره هااااااا
| Design By : Night Skin |






